تبليغاتX
من و شب

من و شب

سلام علیکم و رحمة الله!

وبلاگ مهم وبی نظیر من و شب چون داشت تو بلاگفا اذیت میشد و طرفداران بی شمارش به ستوه اومده بودن منتقل شد یه جای دیگه 

فقط به خاطر شما دوستان عزیز!

بیاین اینجا : من وشب

گناه دارما ! نرم اونجا ببینم همه از خداخواسته و سوت زنان خودشونو زدن به کوچه ی علی چپ و نیومدن اونجا!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:13 توسط شب نویس|

همه چی خوبه. دنیا تو دستای ماست. فردا هم مال ماست و از این حرفا!

الان در یک هنگی خاص به سر می برم. چون دو سه روز بود به طرز بی فایده ای با سایت وردپرس در حال جنگ تن به تن بودم. اما اون زورش بیشتر از من بود و آخر سر پرچم سفیدمو بالا بردم و گفتم تو بردی!  ولی آخه مگه من می تونم برم تو یه وبلاگ-سرای دیگه و تو قالبش دستکاری نکنم؟ خوب نمیشه دیگه! و چون وردپرس هر کارش کردم کدای قالبشو رو نکرد منم فعلا به حالت قهر ترکش کردم و با چمدونم برگشتم بلاگفا. ولی عمرا" اون بیاد برا منت کشی! احتمالا این خودم هستم که برمیگردم پیشش. اونم با دسته گل!  حالا مسخرگیش به اینه که باید با فیلترشکن برم تو اکانتم. و اگه برم وردپرس باید هر بار با فیلترشکن آپ کنم هربار! چرا هربار رو دو بار گفتم؟ نمی دونم ولش کن!

خیلی باحال بود. دیشب تا صبح خواب قالبای وردپرس رو می دیدم.  دمدمای صبح بود که من پیروز شدم و شونه هاشو زدم به خاک و هر کاری دلم خواست تو قالبش کردم! یعنی همه تغییرات لازم رو پیاده کردم. ولی صبح پاشدم دیدم همش یه رویای شیرین بوده و وردپرس همون بیخودی که بوده هست! الان نمی دونم دیگه چی بگم. روال نوشتن از دستم در رفته. اینجور وقتا خدافظی می کنن؟ تشکر می کنن؟ یادم نیست! همینجوری یهو تمومش می کنم. پایان!

پی نوشت: این پست نوشته شد به خاطر اینکه دخترخاله بیشتر از این بهمون مشکوک نشه و فکر نکنه طور خاصی شده که ما نمی آپیم! باور کن ما عاشق نشده ایم و از هجر کسی هم در سوز و گداز نیستیم! ما فقط تنبل شده ایم. همین!

پازل هم آپ شد.

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:14 توسط شب نویس| |

با هم کل دانشکده رو گشتیم. یکی دو ساعت بیشتر تا امتحان نمونده بود. امتحان ادبیات داشتیم. هر چند دقیقه تو یه کلاس درس می خوندیم و تو هر کلاس چهره ش عوض می شد. ولی می دونستم در هر صورت خودشه. آرزو دوستم. ولی تو هیچ کلاسی چهرش ، بد نبود. زیبا ، پر از آرامش و دوست داشتنی. آخر حوصله م سر رفت و پرسیدم: چطوری این همه رو حفظ می کنی و یادت نمیره؟ خندید و گفت : ببین اینجوری. از اول جمله های مهم کلمات و حروف رو به هم وصل کرد و شد یه جمله : نگاهم همیشه به درختی است که سایه اش روی توست.

خندیدم و گفتم  دیوونه! یهو جدی شدم ...عجب جمله ای شد!

از خواب پریدم. واقعا عجیب بود. شاید عجیب ترین خواب عمرم. صبح که بیدار شدم تا چند ساعت یه جوری بودم! اول به خاطر حس دلتنگی شدید چون آرزو تقریبا یک ساله که از ایران رفته.
و از طرفی یادآوری اون جمله ای که تو خواب ساخت همه ی تنمو مور مور میکرد. چون قبل از اینکه خوابم ببره و آرزو رو ببینم تو خواب و بیداری یه لحظه دیدم که یه گوشه از حیاط دانشکده نشستم و دارم از دور به درخت پیر حیاط نگاه می کنم . سایه ی درخت پیر افتاده بود رو اندام پسری که مثل همیشه سرد و ساکت و تنها اونجا نشسته بود...  

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 3:31 توسط شب نویس| |

یکشنبه شب ۲۰:۳۰ کار عجیبی کرده!!!

این لینک رو بخونین

می دونین؟ مهم نیست که حرفایی که زده شده تمام اونچه که اتفاق افتاده نیست. مهم اینه که یه عده ای که کورکورانه از عملکرد وحشیانه پلیس و .... دفاع کردن با این گزارش چی می خوان بگن؟

آره واقعا یه عده ای از این خونریزی ها و از جنایات کهریزک و غیره و غیره دفاع کردن و حتی با چشمای خودم دیدم که به بسیجی هایی که باتوم می کوبوندن رو سر و کله ی ما خسته نباشید می گفتن! حالا این عده وقتی صدا و سیما هم با هدفی نا معلوم (!) به قسمتی از این جنایات اعتراف کرده چی دارن بگن؟ گرچه بعید می دونم اینقدر وجدان داشته باشن که حتی عرق شرم رو پیشونیشون بشینه. اگه اینجور بود کار ما تا حالا به اینجاها نکشیده بود.

نفرین ابدی بر جهالت

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:9 توسط شب نویس| |

یه اکانت پرشین بلاگ داشتم که داشت خاک می خورد. یهو یادش افتادم.

نتیجه ش شده :  پازل  ؛   

اول یه فکر پلیدی بهم گفت به شما نگم و برم دوستای جدید پیدا کنم!

 اما معلوم بود که دلم نمیاد!

تو "پازل" منتظرتون هستم. اینجا هم کماکان به قوه ی خودش باقیه!

نظرخواهی غیر فعاله که مجبور شین زود بیاین اونجا. زوریه! 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:54 توسط شب نویس|

بی مقدمه میریم سراغ بازی ماه پیشونی عزیز که ازش ممنونم بابت دعوتش.

چی منو واقعا خوشحال می کنه؟

من از انتظار متنفرم. پس هر چیزی که انتطار منو به پایان برسونه واقعا خوشحالم می کنه. حالا انتظار برای اومدن جواب کنکور باشه یا درست شدن غذا باشه یا مثلا به دنیا اومدن یک عدد نی نی تپل!!  خوب البته توجه دارین که میزان خوشحالی ها در این موارد ، تفاوت های اساسی دارن با هم!

چی منو از ته دل می خندونه؟

همین امشب این اتفاق افتاد. آدمای بامزه!!! آدمایی که وقتی در حضورشون  حتی عادی ترین اتفاقات می افته  جوری عکس العمل نشون میدن که آدم شاد میشه کلا! البته مسلما منظورم جلفی و مسخرگی و دلقک بازی نیست. یه طنز هوشمندانه که واقعا در مورد بعضی افراد ذاتیه. مثلا من خودمو تیکه تیکه هم بکنم نمی تونم کسیو در حدی بخندونم که اشکش در بیاد! 

چجوری غصه هامو فراموش می کنم؟

این یکی هنر رو ندارم واقعا! یعنی غصه ای که بیاد تو وجودم خودش باید بره بیرون. خودم راهی سراغ ندارم برای بیرون کردنش . متاسفانه برعکس ، خیلی مهمون نواز خوبی هستم برای غم و غصه!!   ولی کلا اگه امکانش مهیا بشه که برم تو دل طبیعت خیلی بهم کمک می کنه. واقعا تو طبیعت آرامش می گیرم. مخصوصا اگه کنار رودخونه بشینم و با خودم بلند بلند حرف بزنم. ( صدای رودخونه نمیذاره کسی بفهمه ! ) آهان اصلا خودشه! من وقتی با خودم بلند بلند حرف می زنم  بار غمم خیلی سبک تر میشه.

یه خاطره هم دارم از این کارم! چندین سال پیش ! یه بار که تو خونه ، هیچکی نبود داشتم با خودم درد دل می کردم که یهو باباخان از تو اتاق خواب خمیازه کشان اومد بیرون! خواب مونده بود و با صدای اینجانب بیدار شده بود! آخه با اجازتون کارم به دعوا کشیده بود با خودم. البته خوشبختانه دیرش شده بود و سریع از خونه رفت بیرون  و فرصت نشد بهم گیر بده و بخنده!!

خوب حالا من می خوام یه مهمون ویژه رو دعوت کنم به این بازی .

این شما و این   سپهر 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 4:3 توسط شب نویس| |

 

امروز حس کدبانو گری و ایرانی بودنم گل کرده بود و تصمیم گرفتم چای آلبالو درست کنم. اونم در حالیکه تا حالا فقط اسمشو شنیده بودم و اصلا نمی دونستم چطور میشه درستش کرد.

هسته های آلبالو رو درآوردم و ریختمشون تو قوری و به اندازه یه نفر یعنی یه استکان آب جوش ریختم روش و قوری رو مستقیم گذاشتم رو شعله. وقتی چند دیقه رو شعله موند و حسابی خوش رنگ شد ریختم تو استکان و اینی شد که تو عکس ،می بینین! حالا نمی دونم چای آلبالو اصلش چطوریه اما چیزی که من درست کردم چیز خوشمزه ای از آب در اومد.

پ.ن۱: الان که دارم فکر می کنم در آوردن هسته ها اصلا لزومی نداشت! کافی بود یه شکاف کوچیک تو آلبالو ها ایجاد شه تا رنگ و طعمشو بده به آب جوش.

پ.ن ۲: چیه؟ فکر کردین من بلد نیستم مث بهار هر روز از این نوشیدنی های مفید تبلیغ کنم؟

پ.ن۳: حتما خودتون می دونین اما اگر هوس کردین و این چای رو درست کردین با نبات یا قند میل کنین. می دونین که آلبالو سرده!

پ.ن۴: معلومه خیلی سعی کردم عکسه حال و هواش سنتی بشه . نه؟

پ.ن۵: اگه فکر کردین اینترنتم درست شده و الان با اینترنت پرسرعت اینجام ، اشتباه می کنین! شاتل احتمالا داره به ریشم میخنده که همچنان منتظرشم! حالا تا آخر این هفته هم صبر می کنم!

پ.ن۶: چقدر دلم براتون تنگ شده بود. به زودی میام به همتون سر می زنم.

بعدا نوشت: و اما شاتل!!! الان دقیقا عین این ندید بدیدا بیخودی صفحه ها رو می بندم باز می کنم. بس که ذوق دارم. بععععععععلهههههه! اینترنتم امروز صبح ( سه شنبه ) وصل شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:14 توسط شب نویس| |

سلام. سرعت اینترنتم شدیدا لاک پشتی شده. حتی از دایل آپ های کم سرعت هم کمتر. خیلی از وبلاگها اصلا برام باز نمیشه خیلی ها هم قسمت نظراتش باز نمیشه یا اگه امیدی باشه و بخوام صبر کنم کارم می کشه به همون کله کوبوندن و اینا! مثلا امیرحسین جان، الان وبلاگت بعد از ۱۰ بار رفرش هم باز نشد که نشد. خلاصه اومدم معذرت بخوام که تا یه مدت نمی تونم بهتون سر بزنم. و به همین دلیل خودم هم آپ نمی کنم که شما هم بهم سر نزنین تا من شرمنده نشم

به هر حال هر از گاهی امتحان می کنم تا اگه اوضاع یه کم رو به راه بود بیام پیشتون. تا وقتی که نمی دونم دقیقا کی هست خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:42 توسط شب نویس|

بعضی وقتا یه اتفاقایی که حتی ممکنه  تا حدی ناخوشایند هم باشه لازمه  بیفته که یه چیزایی به آدمایی مث من ثابت بشه. مثلا چه اتفاقایی؟ مثلا.... ترکیدن آپاندیس! نه البته خدا نکنه بترکه. همون نزدیک ترکیدنش هم که باشه کافیه واسه اینکه اون چیزایی که باید ، ثابت بشه.  مثلا چه چیزایی؟ مثلا... مثلا بهم ثابت بشه که مامان و بابای من برخلاف تصورم بعد از این همه سال واسه هم عادی نشدن. اینکه مامان و بابای من هنوز اینقدر همدیگرو دوست دارن که وقتی بابامو به حالت نیمه بیهوش از اتاق عمل میارن بیرون ، مامانم جلوی چشمای گرد شده ی من ، بالا سرش میشینه و آروم آروم موهاشو نوازش می کنه و بابام هم تو همون حال یه لبخند قشنگ تحویلش میده. این اتفاق واسه فکر نا امید شده ی من از عشق که عمر این اتفاق رو حداکثر یکی دو روز (!) می دونست ، خیلی لازم بود! شاید حتی این اتفاق واسه خود مامان و بابام هم لازم بود!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:29 توسط شب نویس| |

من : (در کمال ادب و بزرگواری و اینا... ) سلام خانوم. روزتون بخیر.

خانوم!! : سلام. ممنونم. امرتون.

من: ( در حالیکه به شدت سعی می کنم خودمو کنترل کنم و ملایم حرف بزنم ) خانوم برای چندمین باره که اینترنت من زودتر از موعد مقرر قطع میشه. هر بار میگین حجم دانلودت تموم شده. اما این بار فقط ۹ روز از شارژم گذشته و من مثل همیشه استفاده کردم و محاله که....

خانوم: یوزر نیم؟

من: [بیب] (یوزرنیم شماره تلفنمه. پس باید سانسور می شد!!)

خانوم: بله من دارم چک می کنم. حجمتون تموم شده.

من: خانوم من مطمئنم که...

خانوم: میگم تموم شده. حتما استفاده کردین دیگه!!

از اینجا به بعد خانومه هی می پرید وسط حرف من. بی شخصیت!! اینه وضع برخوردشون با مشتری.

من : نه خانوم اشتبا...

خانوم: نخیر من اشتبا..

من : این چه وضعشـ .....

خانوم: مشکل خودتونه . به ما ربطی نداره!!

من : می خوام با آقای نوروزی صحبت کنم. (آقای نوروزی مدیر شرکت نیو نت یا افرا نت .آخرش حتی اسم شرکت رو درست نفهمیدم!! ) 

خانوم: خطشون مشغوله.

من : تق ... گوشیو قطع کردم.

 

غرض از نوشتن این مکالمه ی دلنشین ما دوتا خانوم محترم این بود که :

1- از این شرکت فوق سرویس ADSL نگیرین تا حالش گرفته شه یا اگر می گیرین باید خونسردی خودتان را برای همیشه حفظ کنید!!

2- خواهش می کنم هر کدام از خواننده ها که مقیم تهرانه و از اینترنت ADSL ش کاملا و کاملا و کاملا راضیه حتما اسم شرکتشو بگه بهم. البته به جز پارس آنلاین  و شاتل .خیلی خیلی ممنونم. فعلا که دارم بدون کشیدن منت شرکت مربوطه با اینترنت دایل آپ وصل میشم و خیلی هم راضی ام!!! البته بین خودمون بمونه که از دیروز تا حالا از شوق زیاد بابت سرعت خوب دایل آپ چند بار سرمو کوبوندم رو میز. دو سه بار هم از پشت کوبوندم به دیوار. یه بارم ترجیح دادم به کله ام رحم کنم و بدون انجام این اعمال شاقه راحت گریه کنم!!

پیشاپیش از یاری بنفش شما سپاسگزارم. 
سبز که دیگه وجود نداره :( 
بنفش رو به رنگای دیگه ترجیح دادم.

راستی قالبم چه نازه! هی این در و اون در زدم واسه پیدا کردن یه قالب خوب ولی آخرش دیدم بلاگفا خودش قالب به این خوبی داره. فقط اون قسمت بالاشو خودم اختصاصی واسه خودم درست کردم :)

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:53 توسط شب نویس| |

Design By : Night Melody